الشيخ محمد هادي اليوسفي الغروي ( مترجم : حسينعلى عربى )

156

موسوعة التاريخ الإسلامي ( تاريخ تحقيقى اسلام ) ( فارسي )

--> مىكند ! شمشير خود را بر دوش دارد و آيه و نشانه‌اى با خود ندارد ، مگر اين كه حكيمانه سخن مىگويد و به خدا قسم كه در همين شهر شما قتل و درگيرى و كارزار به وجود مىآيد ! يهوديان گفتند : بله ، ما اين حرف‌ها را به تو گفته‌ايم ؛ ولى محمد ، آن شخص موعود نيست . محمد بن مسلمه گفت : همين اندازه كه اعتراف كرديد بس است و امّا رسول الله صلّى اللّه عليه و آله مرا فرستاده است تا به شما بگويم كه با توطئه‌اى كه عليه من طرح‌ريزى كرديد ، عهد و پيمان را نقض كرده‌ايد ! و به آنها خبر داد كه چگونه نقشه كشيده‌اند و عمرو بن حجاش به بالاى پشت بام رفته تا سنگ بزرگى روى رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله پرتاب كند . آنها ساكت شدند و حرفى نزدند و سپس محمد بن مسلمه گفت : پيامبر مىگويد كه از سرزمين من خارج شويد و براى اين كار ده روز به شما فرصت مىدهم و اگر كسى از شما بعد از آن ديده شود ، كشته خواهد شد ! گفتند : اى محمد بن مسلمه ، گمان نمىكرديم كه فردى از أوس كه هم پيمان ما هستند ، اين خبر را براى ما بياورد . محمد گفت : دل‌ها تغيير كرده است . آنها به مدت چند روز مشغول جمع‌آورى اسباب و اموال بودند و افرادى را به ذى الحدر ( دشتى در منطقهء قباء كه در 6 مايلى - 10 كيلومترى مدينه قرار داشت ) فرستادند تا مركب‌هايشان را بياورند و چارپايانى را هم از أشجع كرايه كردند . در همين حال دو قاصد به نام‌هاى داعس و سويد از سوى ابن أبيّ آمدند و گفتند : عبد الله بن أبيّ مىگويد : از سرزمين خود خارج نشويد ، بلكه در قلعه‌هايتان بمانيد و بدانيد كه من به همراه دو هزار نفر از افراد قبيله‌ام و عرب‌هاى ديگر به كمك شما مىآييم و تا پاى جان از شما دفاع مىكنيم ! و بنى قريظه نيز به كمك شما خواهند آمد و شما را تنها رها نخواهند كرد و هم‌پيمانان خود از بنى غطفان را هم به كمك شما مىفرستند ! او دائما قاصدانى را به سوى حيىّ مىفرستاد تا اين كه وى به گفته‌هاى ابن أبيّ طمع كرد و گفت : قلعه‌هاى خود را ترميم مىكنيم و سپس چارپايان خويش را به داخل آن مىبريم و كوچه‌هاى خويش را مهياى جنگ مىكنيم و سپس سنگ‌هايى را به قلعه‌ها منتقل مىكنيم و آذوقهء يك سال را با خود داريم و آب هم در قلعه وجود دارد و از قطع آن نمىترسيم و آيا محمّد به مدت يك سال ما را محاصره خواهد كرد ؟ ! خير او چنين كارى نمىكند ! سلّام بن مشكم گفت : اى حيىّ ، راه باطل در پيش گرفته‌اى و به خدا قسم كه اگر چنين رأى و نظرى داشته باشى من به همراه يهوديانى كه از من اطاعت مىكنند ، از تو كناره مىگيرم ! اى حيىّ اين كار را مكن در حالى كه به خدا قسم تو و كسانى كه با تو هستند مىدانند كه او رسول خدا است و صفات وى نزد ما وجود دارد و حال كه به خاطر حسادت از اين كه نبوت از بنى هارون خارج شده است ، از وى پيروى نمىكنيم ؛ بيا و امان او را قبول نموده و از سرزمين وى خارج شويم . هنگامى كه وقت جمع‌آورى ميوه‌ها فرا رسيد ، خودمان يا يكى از افرادمان مىآيد و ميوه‌ها را مىفروشد يا كار ديگرى با آنها مىكند و سپس پيش ما مىآيد و اگر اموالمان در دست ما باشد ، مثل اين است كه از سرزمين خود اخراج نشده‌ايم و شرافت و برترى ما بر ديگران به خاطر ثروت و اموالمان مىباشد و اگر اموالمان از دستمان برود ، همانند ديگر يهوديان در معرض خوارى و نابودى قرار مىگيريم ! و اگر محمّد با سپاهيان خود به سوى ما حركت كند ما را در اين قلعه‌ها محاصره كند و آن‌گاه اگر از وى بخواهيم كه به ما اجازه دهد تا بر طبق قرار قبلى ، اموال خود را برداريم و برويم ، نظر ما را قبول نخواهد كرد ! حيىّ گفت : محمد ما را محاصره نخواهد كرد و اگر هم محاصره كند ، در صورتى كه فرصتى پيدا كند ، بر ما حمله خواهد كرد و الّا از محاصره منصرف خواهد شد ! و ابن أبيّ هم به من وعدهء همكارى داده است ؛ چنان كه شنيدى ! سلام گفت : حرف ابن أبيّ ارزشى ندارد ، بلكه او مىخواهد كه تو را در مهلكه بيندازد تا تو با محمد درگير شوى و او در خانه‌اش به استراحت بپردازد . . . و الّا ابن أبيّ به بنى قينقاع هم قول همكارى داده بود و آنها با اعتماد به حرف او به درگيرى با محمد پرداختند و نقض